• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    بازگشت

    :: بازگشت
    بعد از پنج سال برگشتم

    پنج سال گذشت از آخرین مطلبی که گذاشته بودم..

    پنج سال از سالهایی که قرار بود بهترین سالای عمرم باشه

    از زمانی که بیست و دو ساله بودم و الان شدم بیست و هفت ساله..

    کسی باورش نمیشه نویسنده این وبلاگ، همون دختر شاد و پر انرژی دیروز، وسط همهمه ی زندگی، تلاش برای یه زندگی خوب، و بدست آوردن رضایت خدا و خلق خدا، وسط هیاهوی کار و مسئولیت و یه عشق پر دردسر، اینطور گم شده باشه

    نمیدونم الانی که این نوشته اینجا ثبت میشه چه اتفاقاتی در آینده ممکنه بیفته

    همین قدر میدونم، که قرار نبود اینی بشه ک الان هست...

    چقدر زود همه چیز اتفاق افتاد.. چقدر گرد و خاک زمان زود نشست روی خاطرات و روند زندگی سریع پیش رفت!

    آنچنان افتادم توی جریان کار و عشق و عاشقی و مسئولیت سنگین کاری،که اصلا یادم رفت کی بودم و چی شد و چی گذشت..

    گاهی باید زمان بگذره،گاهی باید بعضی اتفاقا رخ بده تا بهت ثابت بشه تواونقدرام که فکر میکردی سخت نیستی

    شاید یه جاهایی خدا، میخواد بهت ثابت کنه که تا من نخوام هیچی اتفاق نمیفته و بمحض اینکه من اراده کنم،اتفاق خواهد افتاد.

    الان این لحظه، من شدم مسئول یک زایشگاه، همسر مردی که یروز عاشقم شد و تمام سعیش رو کرد تا منو ، منی که بهیچ مردی بها نمیدادم عاشق خودش کنه،و توی انجام این ماموریتش موفق بود.

    شاید این قسمت بود نمیدونم... شاید خدا میخواست بمن بگه که تو در برابر خواسته من هیچی نیستی..

    شاید لازم بود شیرینی این عشقو بچشم، و سختیهای راهش رو تحمل کنم، تا برسم به جایی که خودش برام رقم زده..

    بهرحال با سرنوشت نمیشه جنگید.نمیدونم در آینده چی در انتظارمه...

    منبع : و خدایی که در این نزدیکیست... |بازگشت
    برچسب ها : شاید ,نمیدونم ,الان ,نیستی شاید

    ::

    حدود سه سال از شروع زندگی مشترکمون میگذره

    و حدود یک سال از استعفای من از مسئولیت زایشگاه 

    تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد، که نمیدونم شانس بود یا قسمت یا نتیجه کارای خودم

    اینکه ناخواسته توی مسیر کار مدیریتی قرار گرفتم، شاید خواست خدا بود تا تجربیات زیادی کسب کنم،ولی از طرفی سه سالی که مسئول زایشگاه بودم رو جزو دوران سیاه زندگیم میدونم. خوبیهایی هم داشت ولی مزایاش نسبت به معایبش اونقدر کم بود که ترجیح دادم سر یه دعوای اساسی با پزشکای نه چندان با شخصیت و همیشهطلبکار این مملکت، این کارو ببوسم و بذارم کنار. 

    خیلی چیزا یاد گرفتم، خیلی جاها رفتم، خیلی بزرگ شدم..

    و اینکه الان سی سالمه رو اصلا باورم نمیشه 

    احساس میکنم توی 26 سالگی متوقف شدم. هنوز پر از احساسات وصف نشدنی، پر از شور و شوق سفر رفتن،. پر از حس کنجکاویم..

    و دلیل اینکه این احساسات هنوزم در درونم زنده ست رو این میدونم که شریک زندگیم همراهمه.

    یکشنبه، ینی پس فردا که میشه دوازدهم آبان 98، عازم مالزی هستیم. اول قرار بود بریم استانبول یا دبی، البته من از اول خیلی دوس داشتم بریم مالزی ولی بدلیل هزینه های زیادش تصمیم گرفتیم بریم یجای ارزونتر. چارشنبه بود که برای قرارداد رفتیم آژانس مانیا گشت،که اونم بطور اتفاقی توی خیابون دیدیمش

    قیمت تورای استانبول نسبت به بقیه روزا بخاطر ایام تعطیل حدودا یک میلیون بالاتر بود. یه دفه ای میثم قیمت تور مالزی رو پرسید و منو غافلگیر کرد.. وقتی قراردادو نوشتیم و اومدیم خونه اصلا باورم نمیشد که قراره بریم مالزی

    جایی که همیشه یکی از آرزوهام بود دیدنش.. 

    الانم که میگم خندم میگیره چون هیچ سفر خارج از کشوری به این دوری و مدت زیاد نرفتم تاحالا!!

    میگن از فرودگاه امام خمینی تهران 8 ساعت باید توی هواپیما باشیم​​​​​​

    اینکه تو این 8ساعت چیکار کنیم تو هواپیما، اونم بدون اینترنت خدا میدونه

    خلاصه که فعلا جفتمون توی ذوقیم نمیدونم سفر خوبی باشه یا نه.. 

    منبع : و خدایی که در این نزدیکیست... |
    برچسب ها : بریم ,خیلی ,اصلا باورم

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    هر هفته 7 فیلم رایگان !!
    دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)